مدتهاست دلم گرفته ، از سرنوشت ، از تقدیر که واسه خیلی ها بد رقم میخوره ...
مانا هفته قبل که خبر فوت عشقت بهم رسید شوکه شدم ، رویاهای رنگی زندگی برام فرو ریخت ...
نمیدونم چه حسی بود اما هر چی بود قشنگ نبود ؛ حس بدی بود که بوی مرگ میداد و تنهایی ، بوی دوری ...
اه مانا یادته بعد از خاکسپاری وقتی اومدیم خونه دویدی و لباس های عشقت رو تو بغلت گرفتی ، با چه حسرتی اون لباس ها رو در آغوش گرفته بودی و میبوئیدی ...
قربون اون اشکهات برم که جیگر هممون رو سوزوند ...
مانای خوبم ، دختر زیبای مردادی من ، آشنای دوران کودکیم ؛ همخون من ، نمیدونم چطور بار غمت رو سبک کنم ، راستش رو بخوای خودمم گیج و دل شکسته ام ...
دلم میخواد خواب باشم و بیدار شم و ببینم تو بازهم در کنار عشقت هستی و هر بار که همو میبینیم از شور و نشاط عشقت بگی ، بگی که چقدر دوستت داره و چه کارهایی که برات نمیکنه ...
دلم میخواد نی نی نازت ؛ شازده کوچولوت حالا که داره زبون باز میکنه اولین کلمه ای که میگه بابا باشه اونم به باباش نه به بابابزرگش !
مانای من ، شب اول یادته ، شبی که عشقت بجای بستر گرمش و کنار تو بودن تو بستری از خاک آروم خوابیده بود ...
یادته چه شب بدی بود ، من که اصلا" خوابم نمیبرد ، همش دلهره داشتم ، دلم برای عشقم تنگ شده بود ، با اینکه فقط چند ساعت اونو ندیده بودم اینجور دلم بیتابش شده بود ...
یهو دلم اومد پیش تو ، تویی که حتی یک شب هم بی اون نبودی حالا تنهای تنهای تنها ...
موضوع :


